به جبران کوتاهی که در عید ولایت کردم ، سزاواره مطلبی برای آقای مردان بذارم ...
شاه من آقای من مردی چنین است ...
او به پای خویش می گردد میان مردمانش بی قشون
قوت صد مردم اگر از مردمانش بره ی بریان و
یک مردم میان آن بیاتی نان باشد
قوت او نان بیات است حد بالا ...
قوت او نان بیات است لکن او تـــوشـه ای مملوّ
از نان و طعام بر دوش دارد هر شبی
بر در هر خانه کاندر آن دلی از ضعف
سیر است
نان و آبی را فرود آرد ز آن ...
شاه من طوری میان مردمانش می گردد که
نگویندش امیر است ؛
ناشناس و ساده و بی تاج و بی تخت روانی ...
در بلاد شاه من هرگز یتیمی را نخواهی دید ؛ قلبش
از پدر غمناک باشد
شا ه من بابای دلســـوز تر از بابای آنان است ...
شاه من فرقی میان اغنیا و بردگان قائل نمی باشد
نپندارد که ارز مردمان بر این و آن است ...
گره ی ابروی او اندام دشمن را به لرزه
آورد زهر نگاهش زهره ی اعدا بسوزاند ولیکن
خنده ی ارزان او بر مردمانش شادی و شور
آفریند در دلان ...
روی خوبش از برای مردمان و
اشک او را چاه می بیند فقط
محرم اندوه او ، اسرار او تنها همان چاه است
همان چاه است همان ...
شاه من زوار کعبه ، کعبه زوار وی است ؛
تو نگو من کفر می گویم
خدا شاهد نمی گویم ؛
الهی عشق پاکی نیست بیش ...
من خدای عاشقی دارم که او ؛
عاشق عشاق خویش است
گر که میزانی برای عشق خود بر بندگان و
عشق بنده بر خود آرد ؛
پس که باید از همه بر شاه من
مهر بیش ارزانی بدارد
صد برابر ، صد برابر ...
شاه من از عشق ربش بر سر ِ
راز و نیاز مدهوش می گردد
همان مردی که برق ذوالفقارش
زهره ی دیوان و شیران را بسوزاند ...
من خودم دانم که دولت بر
عدالت محوری بر پا نمی ماند
آری ؛
دولت اسطور من تا چند روزی بود ...
آه !
ترسم از آن است عشقم از
ریا باشد که گوید شاعری :
" صد علی گفتن چه سود ؟
یک علی پیدا بکن
تا ببینی چند مسلم ابن ملجم می شود " ...
نظرات شما عزیزان:
علی 
ساعت13:57---26 آبان 1391
آخرش خیلی جالب بود
|